مشکل تعريف مفاهيم " علوم انساني " :

هرگاه بخواهيم در عرصه اي به پژوهش و تحقيق بپردازيم و يا ارتباط آن را با ساير مقولات روشن سازيم ، نخستين ضرورت پيش رو ، تعريف مقوله مورد تحقيق و روشن شدن ابعاد مختلف آن است.

اين تعريف در مورد اموري نظير آب ، خورشيد ، صندلي و ... چندان دشوار نخواهد بود. چرا که اموري عيني ( objective ) در برابر ما قرار دارند و لذاست که در تعريف مفاهيم عيني اختلاف بنياديني ميان دانشمندان وجود ندارد.

اما آن گاه که قدم در عرصه مفاهيم علوم انساني ( humanities  ) مي نهيم ، شب ِ حيرت ما را فرا مي گيرد  چرا که در اين قدم گاه نه معيار مشخصي براي تعريف هست و نه اشتراک معتنا بهي ميان انديشه ورزان ؛ و در واقع اين کثرت اختلاف بدان علت است که حقيقتي با نام مفهوم مورد مطالعه در نفس الامر وجود ندارد تا تعريف شود بلکه عنوان مفهوم ، اعتباراً بر معناي مقصود انديشه انسان وضع شده است و چون در ذهن هر يک از انديشه ورزان از عنوان مفهوم، معنايي خاص مد نظر است ، لذا تفاوتي بنيادين در تعاريف ارائه شده مشاهده مي شود و البته ما دراين ميان اختلاف الفاظ در عين نزديکي معنا و يا تمرکز بر يکي از ابعاد مفهوم مورد نظر از سوي ارائه دهندگان تعاريف را نيز ناديده نمي انگاريم.

" هنر " اما در زمره مفاهيمي است که اختلاف در تعاريف موجود آن سر به آسمان زده است.  در اين ميان برخي معتقدند دليل اين امر نه ناشي از موضوع ( هنر ) که به خاطر عوامل متعدد محتملي نظير کثرت زواياي ديد، تفاوت سطح دانش ها ، پس زمينه هاي فرهنگي ، شرايط زيست محيطي و... است و " اگرچه در ظاهر کثرت وجود دارد اما در نهايت به وحدتي مي رسيم که چه بسا صاحبان تعريف هم در ابتدا نخواهند تن به آن بسپارند " ۱

 ايزدپناه هنر را پديده اي انساني مي داند که " با نوعي خلاقيت و آفرينش گري تلازم داشته و با زيبايي و جمال توام است و از طرف ديگر با تخيل همراه است " ۲ . لذا در اين تعريف هر پديده اي که داراي سه خصلت "خلاقيت " ، " زيبايي"  و " تخيل " باشد ، امري هنري است.

اما شايد ابتدايي ترين و البته از مهمتري گام هاي تعريف يک پديده معناي لفظي و لغوي آن باشد؛ دکتر رجبي هنر را در فارسي قديم و در زبان باستاني مرکب از دو کلمه مي داند ؛ " هو" به معناي " خوب " و نيک و پسنديده و کلمه " نره " به معناي مرد يا انسان. لذا " هونر " در لغت ، به معناي " نيک مردي" است که معادل " فرزانگي " يا " فرهيختگي " مي باشد ، " تا اينکه آرام آرام براي هنر معناي ديگري هم مطرح شد و اين کلمه در معني " پيشه " نيز استعمال شد و اصولا به هر نوع " فني " هنر گفته شد . چنانکه بعدها به معناي " ادب" هم به کار رفت و افراد اهل ادب يا به تعبير فاري " اهل فرهنگ " ، " فرهيخته " و " هنرمند" خوانده شدند " ۳

دکتر رجبي يکي از دلايل دشواري تعريف هنر را چند معنايي شدن و به کار رفتن آن در معاني مختلف مي داند چنانکه پس از ورود انديشه تجدّد به ايران ، به تدريج از واژه هاي کهن براي ترجمه واژه هاي فرهنگي استفاده شد که بعضي از آنها با اصل برابري مي کنند و برخي تنها به صورت قراردادي معادل آن واژه ها قرار گرفته اند و " مترجمين ما کلمه " هنر" را به عنوان معادل " art "  تصوّر و اصطلاح کرده اند. هنر در اين معناي جديد ، ديگر آن باراصيل فارسي خودر را ندارد و ما در واقع به جاي پرسش درباره هنر بايد بپرسيم " art " چيست ؟ "۴   البته در ريشه شناسي لفظ هنر ، مرحوم دکتر مددپور گامي عقب رفته و ريشه آن را از زبان سانسکريت بررسي کرده است . او کلمه هنر را وضع شده از يک واژه بسيار کهن سانسکريتي يعني "سونر " و " سونره" ، با ترکيب واژه هاي " سو" و "نره" به معناي "نيک مرد" و " نيک زن " – يعني زن و مردي که داراي فضايل و کمالات انساني به معني حقيقي لفظ اند – مي داند که البته بعدا در فرهنگ فارسي جديد ما نيز وارد شده و حرف سين اوستايي به هاء فارسي ميانه تغيير يافته وبه " هونر " و " هونره" تبديل شده است ... ۵

 اما در تعريف هنر از جنبه معرفتي دکتر رجبي هنر را " شناخت حقيقي اشياء از طريق صورت هاي خيالي و استعاري و گزارش دستاورد اين شناخت از طريق استفاده از ابزارهاي موجود ( خط ، تصوير ، فضا ...) " می داند. ( همان صفحه 99 ) و اين در حالي است که بسياري از متخصصين اين حوزه کارکرد هنر را به هيچ وجه شناخت ( مولفه اول تعريف ) نمي دانند بلکه تنها گزارشگري و توصيف را در حوزه تعريف هنر وارد مي دانند.

در اين ميان دکتر رضا شعباني با تعريف آکادميک از هنر به تبيين مولفه هاي آن مي پردازد :  1- برانگيختگي حسي و عاطفي      2-  وجود انسجام و تناسب وتوازن ميان اجزاي يک اثر يا پديده هنري ( که به اعتباري سرمنشا زيبايي است )     3- نو آوري و ابداع    4- قابل فهم بودن و به نحوي در چهارچوب ذهنهاي نوع انسان جاي گرفتن    5- تقليد ناپذيري( بي مانندي )   6- خلاقيت     7- واقع نمايي يا مبتني بر زمينه هايي از واقعيت بودن ( يک پديده هنري بايد همواره امکان همراهي يا مشابهت با واقعيت هاي خارجي را داشته باشد.)    8- حقيقت نمايي     9- تجانس با عرف و عادات     10- زيبايي    11- اخلاقي بودن (حقيقت اين است که " اخلاق " ، عنصر ذاتي هنر است و هنر بايد خوشبختي و سعادت آدميان را – که هدف عمده دين است – در نظر داشته باشد)      12- سودمندي فردي و اجتماعي ( لذا در ارزش شناسي هنري بايد به اين امر توجه ويژه مبذول داشت )     13- ماندگاري : مقصود از ماندگاري، صرفا تاکيد بر جنبه هاي فيزيکي يک اثر هنري نيست، بلکه تداوم ادراک وجوه معنوي آن اثر در بستر زمان است .

اينها خصوصيات ايجابي هنر بود. اما پاره اي از خصايص نيز نبايد در آثار هنري وجود داشته باشد که صفات  سلبي هنر ناميده مي شوند :   1- تکرار   2- تقليد ، همانندي  و مشابهت        3- ابتذال      4- زيانباري ۶

مرحوم مددپور نيز – آنجا که در مقام تعريف هنر بر مي آيد – معتقد است در هنر ، عالم وصف مي شود اما اين توصيف به "زبان اشاره " صورت مي گيرد نه به " زبان عبارت " ؛ زبان فلسفه و علم " زبان عبارت " است ، اما زبان هنر ، " زبان تشبيه و اشارات" است ؛ درست است که هنر نوعي علم است اما زبان آن علم فرق مي کند ؛زبان هنر مبتني بر "صور خيالي"است.

هادوي اما با صبغه اي روحاني معتقد است "  هنر تجلي روح الهي انسان است در کالبد مبدعات مادي او  ، يعني هنر نوعي مرتبت به ماده را شامل مي شود که اين ابداع مرتبت ، وقتي بيانگر چهره معنوي انسان باشد ( زيبايي حقيقي ) ، هنر خواهد بود.البته اين تعبير ، تعريفي بسيار گسترده از هنر است ولي در عين حال بعضي چيزهاي موسوم به هنر هم از دايره آن خارج مي شوند. اگر ما به اين شکل به هنر نگاه کنيم ، صرف يک کار فني را هنر نخواهيم ناميد ، مگر آنکه در وراي قالب فني خود ، چهره اي معنوي و الهي را بروز دهد... ۷

از آنجا که دأب ما در اين نوشتار اختصاراست از آوردن تعاريف ديگر انديشمندان بومي در اين زمينه خودداري کرديم . اما نکته اي که از همين مختصر هم مي توان دريافت وسعت حوزه تعاريف است در عين همپوشاني و البته تباين. و اين تباين آن گاه که تعاريف متفکرين بومي را در کنار تعاريفي که در ساحت غربي از هنر مي شود قرار دهيم ، صدچندان مي شود.

به عنوان حسن ختام و همچنين يادي از مرحوم دکتر مددپور – که حقيقتا در عرصه هنر ، انديشمندي توانا ، متعهد و پويا بود -  نوشتار خويش را به گفتار دلنشيني از او مي آراييم :

علت آشفتگي هنر معاصر :

ارسطو وقتي هنر را تعريف مي کند، آن را چيزي وراي " نفسانيت " و " طبيعت " تعريف نمي کند. چرا که در عالم هنر چيزي وراي زيبايي هاي محسوس نمي بيند. اما زيباي در هنر ديني نوعي " زيبايي ملکوتي" است نه " ناسوتي "؛ "آن جهاني" است نه " اين جهاني" ، در حالي که چه در يونان باستان و چه در جهان پست مدرن ، هنر کاملا " نفساني"  و "شيطاني" است ، يعني مقيد به هيچ غيبي نيست و هيولاهاي نفس آن را احاطه کرده اند ؛ چه در "هنر پاپ " و چه در هنرهاي مدرن مثل " رئاليسم جادويي " و امثال اينها . هنرهاي غربي هنرهاي " عالم ملک "اند نه هنر " عالم ملکوت ". بنابراين هنرهاي "غرب زده " – اعم ازيونان زده و رنسانس زده همه فارغ از ملکوت و غرق درناسوت اند وهمين " ناسوتي بودن " است که سبب آشفتگي هنر معاصر مي گردد ۸

----

۱- ( چيستي هنر ، سيد عباس نبوي ، نشر قطران ،چ اول 1378 ،  مقاله اول نادر ابراهيمي ، صفحه 6 ) .

۲- ( همان ، صفحه 70 )

۳-( همان صفحه 97)

۴-( همان صفحه 98 )

۵-( همان صفحه 185 )

۶-( همان ، صفحه 143 )

۷-( همان صفحه 244)

۸- ( همان صفحه 191 )