نقدي بر هرمنوتيک فلسفي
واژه هرمنوتيک Hermeneutics (از فعل يوناني) Hermeneuein به معناي تفسير کردن، اشتقاق يافته و از نظر ريشه شناختي با کلمه هرمس Hermes خداي پيام آور خدايان در يونان باستان پيوند دارد; زيرا هرمس به عنوان مفسر و پيام رسان، پيام را به مخاطبان آن مي رساند. هرمنوتيک به مثابه يک دانش که روش و هنر تفسير متون را عهده دار است، از دوران کهن در حوزه هاي ديني مسيحيان و مسلمانان مطرح بوده است.
مارتين کلادنيوس هرمنوتيک را هنر تفسير و دست يابي به فهم کامل متون مقدس دانسته است و آگوست ولف، اين دانش را به معناي علم به قواعد کشف انديشه مولف و گوينده به کار گرفت. شلاير ماخر از آن رو که اصل در فهم متن را خطاپذيري مي دانست، هرمنوتيک را به مثابه روشي جهت جلوگيري از بدفهمي يا سو» فهمي معرفي کرد.
ويلهلم ديلتاي، هرمنوتيک روش شناختي را به علوم انساني توسعه داد، و در مقابل روش شناسي علوم طبيعي آن را عرضه کرد. هايدگر و گادامر دو فيلسوف متاخر، با تبديل هرمنوتيک روش شناختي به هرمنوتيک فلسفي، تفکر جديدي در هستي شناسي بنيان نهاده و حوزه فعاليت فکري خود را به تبيين ماهيت فهم اختصاص مي دادند تا تمام معارف بشري و پديدارها و متون نوشتاري و گفتاري و تجسمي را در بر گيرد. البته هايدگر، ماهيت فهم را هدفي متوسطه جهت تحليل ساختار «دازاين » و پاسخ به پرسش از معناي هستي دانست ولي براي گادامر تبيين حقيقت فهم و بنيانهاي وجودي آن، هدف اصلي تلقي مي شد.
بنابراين، هرمنوتيک در يک سير طولاني، چهار مرحله طولي اساسي را پشت سر گذاشته است. نخست، هرمنوتيک کلاسيک که در صدد ارائه روش تفسير متون مقدس و مطلق متون بوده، دوم، هرمنوتيک رمانتيک که در صدد ارائه روش جلوگيري از بدفهمي و سو» فهم بوده است و سوم، هرمنوتيک روشي که در عرصه علوم انساني تعميم يافت و چهارم، هرمنوتيک فلسفي که با هايدگر آغاز شد و توسط گادامر، ريکور و دريدا استمرار يافت و تبيين حقيقت فهم را دنبال کرد.